محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

158

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

قليل الغذا كه خلط غير محمود از وى تولد كند القديد و البادنجان گوشت خشك است و بادنجان سياه تخم دار . و مؤلف از امثلهء كثيف نيز به مثال واحد كه فرد كامل اقسام خود است بسند كردند و ما جمله آن ذكر كنيم : اما مثال كثيف كثير الغذاء حسن الكيموس بيضهء مرغ است كه بسيار جوشانيده باشند و از درجهء نيم برشتى گذشته باشد و از اين جمله گوشت ميش يك ساله كه از آن كباب سازند يا بريان نمايند و مع ذلك كثافت وى به غايت كمتر است و اگر گوشت ميش حولى را بپزند تا مهرا شود غذاى او غير كثيف باشد . و مثال كثيف كثير الغذاء ردى الكيموس لحم بقر است و لحم بط و لحم فرس . و مثال كثيف متوسط الغذاء حسن الكيموس اكارع حيوانات و لحم عجاجيل است . و مثال كثيف متوسط الغذاء ردى الكيموس گوشت صيدها بود چون غزال و نيله گاو و ارنب به دستور . و مثال كثيف قليل الغذاء حسن الكيموس پنير است كه ميانه بود نه طرى و نه عتيق . و مثال كثيف قليل الغذاء ردى الكيموس در متن گذشت . اما مثال معتدل كثير الغذاء حسن الكيموس گوشت ميش يك ساله و نان پاكيزه است . و مثال معتدل كثير الغذا ردى الكيموس قنيط و گوشت ميش زياده از يك ساله . و مثال معتدل متوسط الغذاء حسن الكيموس گوشت نعاج است ، يعنى گوسپند ماده . و مثال معتدل متوسط الغذاء ردى الكيموس سمك مقدّد يعنى ماهى خشك و گوشت مَعز يعنى بز . و اغلب آنكه نكوهشى كه در مادهء بز از اطبا منقول است مخصوص بدان ديار بود و گرنه در اين شهر هند كه وطن اقامت ما است گوشت بز لا محاله فاضل‌تر از گوشت ميش است . و مثال معتدل قليل الغذا حسن الكيموس شلغم است و چارمغز . و مثال معتدل قليل الغذاء ردى الكيموس جزر است و نحو آن . اين بود امثلهء اغذيه سيزده‌گانه و بدين تفصيل كم كسى ذكر كرده چنانچه بر اهل انصاف هويدا است . [ در بيان فرق ميان انواع غذا ء دواى لطيف و غليظ ] و چون از بيان ادويه و اغذيه فارغ شديم شروع نمودن در ذكر آن كه فرق چيست در غذاى غليظ و دواى غليظ و دواى مغلَّظ و در غذاى لطيف و دواى لطيف و ملطَّف اليق نمود . بدان كه غذاى غليظ آن است كه خون كثيف از وى تولد كند . و دواى غليظ آن كه حرارت ابدان ما قوت نيابد بر آن بدين وجه كه منقسم سازد وى را به اجزاى صغار و نظير او بُسد است . و دواى مغلَّظ آن كه از شأن وى است تغليظ قوام اخلاط بدن ، نظير او افيون است . و غذاى لطيف آن كه خون تنك از وى تولد كند . و دواى لطيف آن كه از فعل او حرارت ابدان ما متصغر الاجزاء تواند شد و مثال زعفران است . و دواى ملطَّف آن كه از شأن وى ترقيق قوام ماده بود مثال وى زوفا است . [ در بيان آب ] اكنون بيان مىكند مؤلف آب را كه مُبَدرِق غذا است أما الماء فلا يغذو اما آب غذا نمىشود و وجهش ظاهر است كه وى ركنى است از اركان بسيط شايستهء غذا نباشد ، زيرا كه در غاذى و مغتذى مناسبت شرط است چنانچه گذشت . و مراد از اين آن است كه آبِ صِرف بىامتزاج به غذا شائستگى جزو اعضا شدن ندارد ليكن چون به غذا آميزد خاصه كه غذا يابس بالفعل باشد از مجموع حاصل مىشود جسمى شايسته تغذيه و بدين وجه آب نيز غاذى است . و گفته شد كه هواى صِرف نيز روح نمىشود و ليكن هرگاه با خون دل آميزد و هر دو با هم